من بلد نیستم مثل همه آدمها عکس‌های گذشته ام  را نگه دارم -

 روی تاب نشسته بودمُ اولین بارم بود که روسری سر میکردم. تو میگفتی که چقدر خانوم میشوی با روسری. دوست داشتی. تولدم بود و غذای گیلکی خورده بودیم.  روی تاب ایستاده بودم چتری هایم در باد تکان میخورد و من با خنده‌هایی از سر شور و اشتیاق ایستاده تاب میخوردم. تو چلیک با گوشی موبایل ات از من عکس گرفتی. سه سال بعد برای خودم فرستادی اش. پنج سال بعد به همان عکس قسم ام دادی که بمانم - ولی نماندم

/ 0 نظر / 41 بازدید