ساندترکِ فیلم ِ‌ گودبای لنین رو تا آخر زیاد کرده بودم پنجره هم تا ته کشیده بودم پایین. شب بود، بارون بود، اتوبان ِ‌نیایش بود، سرعت بالا بود، زمین خیس بود، چراغا شفاف بود، باد ِ خُنک با قطره های بارون میخورد تو صورتم بعد داشتم به این فکر میکردم که دست کشیدن از چیزهایی که دوست داریم از بلوغ ‌ِ‌فکریمون نیست از حماقتمونه، از بُزدلیمون

+ اینجام

/ 0 نظر / 11 بازدید