Hallucination

دوست دارم مورچه ای شوم بر روی سنگفرش خیابان که باد مرا بردارد بگذارد روی پیراهن سفید تو که میدانم باز هم مرا پرت خواهی کرد میان همین روزها،همین سطرها . . .

/ 22 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزال

و من نه پيراهن سفيد دارم و نه به اندازه ی یک مورچه عاشقم !

نمي دونم

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش بنماند هيچـــــــــش الا هوس قــــــمار ديگر

بابک

" O Death, old captain, it is time! let's weigh anchor! This country wearies us, O Death! Let us set sail! Though the sea and the sky are black as ink, Our hearts which you know well are filled with rays of light.."

بابک

مرگ ای ناخدای پیر گاه رفتن است لنگر برگیریم دل ما زین دیار گرفت ای مرگ مهیای سفر شویم اگر آسمان و دریا سیاهند همچو قیر دل ما را که می شناسی آکنده از روشنی ست...

رضا

اینجا هم خوشگله ها! اولین خوبيش اينه که سياه نيست!

دامون

سلام گلم. خوبی؟ زير آبی اومدم اين جا. بس که کار دارم. وبلاگتو می برم توی خونه می خونم و اگه حرفی داشتم مزاحم می شم. الآن آخه کافی نتم!. پيروز باشی لوتی من. راستی خيلی ناز شده اين جا. فروغ اسم لينکت توی وبلاگم رو عوض نمی کنم. چون واقعا مثل هيشکی نيستی

دامون

سلام فروغ جون. یادداشت هاتو خوندم. اون قضیه ی محمدرضا و پریسا خیلی با مزه بود. یادداشت آخرت هم خوشگل بود و عشقولانه البته......... پیروز باشی گلم.

امير

نوشته هات دارن معرکه ميشن فروغ

نمي دونم

آخه چرا کامنتينگ پست بالایی رو بستی؟ من می خواستم کلی اونجا قربون صدقه ت برم