چند ساله که از همه چیز گذشته. از تمام درد هام - دردهایی که اینجا نوشتم و گذاشتم و رفتم یه جای دیگه. هر ناراحتی که تو دلم میومد میشستم پشت ِ کیبورد. حتی با دو کلمه شاید ..

گذاشتن و رفتن ازینجا مثل انکار کردن تمام اون حس‌هاییه که اینجا با روح و روانم نوشتمشون.

 بعد از چند سال خوندن آرشیو وبلاگ دوران نوجوونی‌ام، دوران پر فراز و نشیبی که پرالتهاب گذشت، اونم با یک شرایط زندگی کاملا متفاوت با اون دوران از هر نظر، از محل زندگی شهر زندگی کشور زندگی بگیر تا جزئی‌رین مسائل یکی از دوست داشتنی‌ترین حس‌هاییه که داشتم.

هنوز هم میتونم لابلای این نوشته‌‌ها، اون دختر ِ حساس ِ سر به هوایی که کاملا تو دنیای پر از دغدغه‌‌های نوجوانانه‌اش غرق بود پیدا کنم. نوشته‌ها را که میخونم حتی میتونم تصور کنم وقتی داشتم این نوشته رو مینوشتم مدل نشستنم رو صندلی چه شکلی بوده؟ با خوندن بعضیاشون که کاملا اشکم درومد و همون حسی که اونجا داشتم باز درونم شکل گرفت. 

خودم رو خیلی دوست دارم. اون دختر ِ لاغر ِ حساسی که تمام سلاح‌اش نوشتن بود رو واقعا دوست دارم ..

/ 1 نظر / 35 بازدید
mahmoodreza sa

چه گپ طولانی مدتی از چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱ تا پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ اما چه خوب که شکسته شد این طلسم ننوشتنا