A Light in the Attic

darK room Lyt souL

شب میشود.تاریک میشود.پناه میبرم به یک روح چهارده ساله،که میدانم آنجاست.در نزدیکی

من استاده.با چند سانتی متر فاصله با زمین.چیزی ندارم که بگویم.چیزی ندارد که بگوید. ببینم،

تو هم گریه میکنی؟ یعنی روح ها هم گریه میکنند؟ تو هم مثل من بزرگ شده ای؟ تو هم میدا ـ

نی درد چیست؟ فاصله چیست؟ دلتنگی را هم می دانی؟ تنهایی را چه؟ تنهایی را هم می ـ

فهمی؟ من نمیدانم که تو میدانی یا نه! ولی من به جای تو همه ی اینها را میدانم.

خوب است! من به جای تو زندگی میکنم و تو به جای من مرده ای. تو سهم ات از تمام اینها فقط

نگاه کردن است. نگاه کردن به من و تمام کارهایی را که به جای هر دویمان انجام میدهم.

شب ها، من میتوانم سفیدیه روح تو را در تاریکیه اتاق خودم پیدا کنم.لطفا چراغ را روشن

 نکن.بگذار راحت تر حرف هایم را بزنم.

میدانی؟ چند سالیست که دلم گرفته . . .

+ Brightness ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات غیر فعال است