A Light in the Attic

I Can't Run Any More

انگار که از داخل دستی قلبم را فشار میدهد،انقدر که اشکم می آید،انقدر که مغزم تیر میکشد،

انگار که یکهو در دلم چیزی فرو میریزد. بلند میشوم و متکا را به لبه تخت تکیه میدهم.چشمانم

را به هم میفشارم تا اشکهایم راحت تر بیایند. به این نتیجه میرسم که اگر من،خودم،همه چیز

را رها کنم خواب هایم مرا رها نمیکنند، خواب هایم باز همه چیز را به یادم می آورند . . .

+ Brightness ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥
comment نظرات غیر فعال است