A Light in the Attic

!I'm Not a Bad Girl

بابا در میزنه ولی انگار که هدفون تو گوشمه به روی خودم نمی آورم.«ئه! تو که باز

گرفتیخوابیدی» / «سردمه» /«پاشو دختر!پاشو صبونه بخور» /«خوردم»/«کی؟»/«قبل از اینکه

شما از خواب پاشین»/«من که لیوانتو دیدم تو یخچال توش نوشابه بود از دیشب مونده

دست نخورده»/ حرصم درمی اید«اه بابا خوردم دیگه»/«چیزایی که رو کاغذ نوشتم به مامان

بگو بگه بیارن از مغازه»/«خب چرا به من میدین؟»/«خب بهش بده دیگه!»/چرا خودتون نمیدین؟»

؟«مگه نمیبینی من دارم میرم ؟!؟»/«آهان! باشه»/ «بگو خدافظ» (تکه کلامه بابام)/ «خدافظ».

و در را محکم پشت سرش میبنند و من باز به زیر لحاف جمع میشوم و با خودم فکر میکنم که

بد صحبت کردم؟ بچه پر رو بازی در آوردم؟ ناراحت شد؟

+ Brightness ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٥
comment نظرات غیر فعال است