A Light in the Attic

?What I Really Am

باز فروغِه درونم قاطی کرده.میره تو خودش . . . زانوهایش را جمع میکند توی شکمش و

سرش را میگذلرد روی زانوهایش و دستانش را جمع میکند دورش. هی میگویم چیه؟ چته؟

به من نگاه کن  . . .بگو به من چته؟ ولی سرش را بالا نمی آورد و با همان حالت دستش را

تکان میدهد در هوا که: «برو،دور شو،حوصله ات را ندارم».میروم جلو دستم را میگذارم روی

دستانش و روی زانوهایم مینشینم به اش میگ.یم که دیگر مراقبت هستم میگویم که دیگر

نمی خواهم خودش را در تاریکی حبس کند . . . ولی . . . فروغه درون همچنان در خودش

چمبره میزند و من را هم هیچ حساب نمیکند. به اش میگویم حداقل تو هم با من بخند،

خسته شدم . . . از اینکه هی تو گریستی و من هی بیشتر خندیدم . . . به اش میگویم با من

هماهنگ شو  . . . یکدفعه سرش را میاورد بالا و داد میزند بر سرم . . . با گریه داد میزند

که: «هر چه میکشم از دسته توست » به من میگوید غلط میکنی که میخندی . . .

با چشمان پر اشک به اش خیره میشوم و دستانش را میارد بالا و جلو صورتش میگیرد و با صدای

بلند گریه میکند. دوست ندارم تنهایش بگذارم . . .

خلاصه اینکه فروغه درون روز به رو تنها تر میشود و از من دور تر . . . روز به رو بیشتر در خودش

فرو میرود و من بیشتر به خنده هایم اضافه میکنم تا شاید او هم بخندد ولی . . .

فروغ درون: دیگر. . . تحمل ات را . . . ندارم.

من: :(

+ Brightness ; ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥
comment نظرات غیر فعال است