A Light in the Attic

Deeply Disturbed

چراغ را خاموش میکنم و دراز به دراز می افتم. بازویم را روی پیشا نی ام میگذارم و پاهایم را

روی هم می اندازم  و تند تند تکان میدهم. فکر میکنم ولی دلم میخواد گریه کنم. اَه لعنتی

چرا بس اشکم نمی آید؟ دیگر کلافه میشوم . . . نمیتوانم مرتب نفس بکشم.

دکمه ی Play  رو که فشار میدهم چشمانم را باز میبندم و وقتی به آنجایی میرسد که

ایونسس میگه  Where  has my heart  gone  اشکم می آید و خیالم راحت میشود که ۲

ساعته دیگر میتوانم بدونه  تکان دادنه پا راحت بخوابم. 

+ Brightness ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥
comment نظرات غیر فعال است