A Light in the Attic

Don't Bother Me

هرکس یک جور میرود روی اعصابم.هرکس به تناسب با رابطه ای که با من دارد چکش

میکوبد روی اعصاب من.هرکس از یک طرف.بابا از یک طرف. . . مامان از یک طرف . . . تو

آن . . . آن یکی . . . من ظرفیت ندارم دیگر.خواهش میکنم بس کنید.بس است دیگر.

حتی تحمل حرفهای کوچک را هم ندارم.دیگر یادم رفته است که چه چیز را دوست دارم،چه چیز

حالم را خوب میکند.

می خواهم تمام شوم.همین جا،در همین مرحله تمام شوم. (میدانم که نمیشوم)

+ Brightness ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات غیر فعال است