A Light in the Attic

Book City

آشناست ولی نمیشناسمش. هر بار که میخواهد دزدکی صورتم را دید بزند نگاهمان

ابلهانه به هم گره میخورد و سرهایمان دوباره به پائین می افتد.

یواش میپرسد:«میشناسیم همدیگر را؟». شانه هایم را بالا می اندازم. شانه هایش را بالا

می اندازد که خیال نکنم از چیزی مطمئن است. میگوید:«جایی با هم بوده ایم؟» زود حالت

شک به صورتش میگیرد که نترسم. گوشه ی لبهایم را پائین می آورم و وسطش را بالا که

لابد:«چه میدانم؟!» میپرسد:«دوستیم؟» چشم هایم از پر رویی اش گشاد میشود.مهلت

نمیدهم و ابروهایم را آنقدر محکم بالا میبرم که شقیقه تا شقیقه ام خط می افتد.ترس برش

میدارد و ابروهایش را بالا میبرد و بدبینانه میگوید:«دشمنیم؟!» چشم هایم را تنگ میکنم و

در چشمهایش زل میزنم.نگاهم را به خودم پس میدهد.زل میزند  توی چشمانم.منتظر

میشوم تا مژه هایش را به هم  بزند.کوتاه نمی آید. کوتاه نمی آیم. پلک میزنم و پلک زدن اش

را نمیبینم. با هم باخته ایم. به هم باخته ایم. رو بر میگردانیم و از هم دور میشویم.

+ Brightness ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات غیر فعال است