A Light in the Attic

Hollow & Hollow & Hollow

اینجا این پائین.این دورُ بر،این نزدیکی،چیزهایی بی اهمیت اند،معمولی، تکراری، پست اند.

و زندگی جای دیگری است.

از کجا فعل ها عوض میشوند؟ «ماندن»،«رفتن» میشود؟ از کی چشم ها دورُ بر را می بینند؟

نباید رها کنم.اگر رها کنم به حکم طبیعت زندگی ام میپوسد،میپلاسد،بو میگیرد،میمیرد.

شاید اولین باری که داری هلویی سالم را از بین یک ظرف میوه ی پلاسیده جدا میکنی،

میبینی این دورُ بر ،روی زمین چیزها زنده نمی مانند.باید مواظبشان بود باید کنارشان

«ماند» و زنده نگه شان داشت.

و نکند من؟

نه!سرم بالاست،چشمم به دور دست.اما پاهایم،کف پاهایم بر روی زمین اند.

نکند با زمینی ها بپوسم؟ نکند ایده آل ها در دور دست باقی بمانند؟نکند تنها بمانم؟

سرم را پائین می آورم. به پاهای لرزانم نگاه میکنم و آرام مینشینم.

+ Brightness ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات غیر فعال است