A Light in the Attic

?Isn't S.th Missing

فرو میروم تو رختخواب. پتو را میکشم روی صورتم.قطره ها میریزند روی متکا. مینشینم.

یکهو جا میخورم.

این روزها یکهو جا میخورم.

مثل آدمی که از خواب پریده باشد.

مثل کسی که سریع سرش را تکان میدهد تا یک چیز بد از کله اش برود.

انگار تنهام.

انگار یک چیز کم است.

انگار خیلی چیزها کم است.

+ Brightness ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥
comment نظرات غیر فعال است