خوشحالم می کند.صدایی که چیزی و کسی را در من زنده میکند که تا به حال وجود نداشته است.
من مانند کودکی حیران و خسته از دنیای دروغ ِ آدم بزرگ ها برای تو می گویم..از تنفر؛تنفری که در قلبم هر روز بیشتر و بیشتر می شود..تنفری از او-از آدمهای شبیه به او
و تو به من می فهمانی که او کسی نیست که من قرار ِ از دست رفته ام را با بودن اش بدست آورم
+ تمام آفتابِ پیاده رو را پیاده رفتم،ایستگاه به استگاهِ نبودن ات آزارم میداد نمیداد
+ My heart and I have decided to end it all