جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸

The Lovely Bones

توی اون حبابِ شیشه ای برفی ِ رو میز تحریر ِ بابام، یه پنگوئن بود که یه شال گردن راه راه سفید قرمز دور گردنش بود. وقتی من کوچیک بودم بابام منو بغل می کرد و اون حباب شیشه ای رو تو دستش می گرفت. وارونه نگه می داشت تا تمام برف ها بالای اون جمع می شد، بعد خیلی سریع حباب رو بر می گردوند. هر دومون به برف هایی نگاه می کردیم که آروم آروم دور و بر ِ اون پنگوئن می بارید پیش خودم فکر می کردم اون پنگوئن چقدر اونجا تنهاس، و به خاطرش ناراحت بودم. وفتی به بابام گفتم، گفت:" ناراحت نباش؛اون زندگی خیلی خوبی داره. تو یه دنیای خوب و عالی حبس شده."


  link   Brightness  




پيام هاي ديگران ()

   

____________________________________________
 

 

دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸

awaken me

خوشحالم می کند.صدایی که چیزی و کسی را در من زنده میکند که تا به حال وجود نداشته است.

من مانند کودکی حیران و خسته از دنیای دروغ ِ آدم بزرگ ها برای تو می گویم..از تنفر؛تنفری که در قلبم هر روز بیشتر و بیشتر می شود..تنفری از او-از آدمهای شبیه به او

و تو به من می فهمانی که او کسی نیست که من قرار ِ از دست رفته ام را با بودن اش بدست آورم

+ تمام آفتابِ پیاده رو را پیاده رفتم،ایستگاه به استگاهِ نبودن ات آزارم میداد نمیداد

+ My heart and I have decided to end it all


  link   Brightness  




پيام هاي ديگران ()

   

____________________________________________
 

 

سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

Let it go

شاید من همه را گم کرده ام و دیر شده است برای هر پیدا کردنی.این بی قراری من کم چیزی نیست. من چشمانم را بی دلیل به روی همه چیز نبسته ام. شاید حتی تو را هم دیگر نمی بینم.از من دور بمان نزدیک نشو تا مجبور نشوی به دروغهایت استمرار بورزی که من ناگریز از تو بیشتر متنفر شوم

عزیزم

فقط یک ضربه دیگر کافیست برای ناکوت کردن من ازدورِ زندگی

من همین "تو" یی را دوست دارم که وقتی چشمهایم را می بندم می آید.همین "تو"یی که در رویاهایم می آید و مجبور به صحبت کردن نیست-مجبور به دروغ گفتن نیست و فقط نگاهم میکند

من فقط تو را در داخلِ همین حبابِ رویاهایم دوست دارم.در این حباب تو شاید بهترین مردی میتوانی باشی که من عاشقش باشم نه در بیرون از آن

+ all your lies, I'm not believing


  link   Brightness  




پيام هاي ديگران ()

   

____________________________________________
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸

 

مثل خنده های آهسته ی لبهای زیر ِ چتر ِ زیر ِ باران ِ ناشی از خوشحالیه خالی از هیچ دلیلی که انتهایش به بغض ختم میشود..

نه! من از این تنهایی راضی ام [از زیر چتر سرم را بالا میگیرم و به آسمان نگاه مکینم و شانه هایم را  به حالتی که سردم شده است جمع می کنم] بگذار این چتر برای من یک نفر باشد و من برای چتر یک نفر...بگذار این هوا برای من یک نفر باشد و من برای این هوا یک نفر...پاهایم را به شکل بتمان از حالت دو به سه سه به چار چار به پنج پنج به یک می برم و در حالت پُینت که آب از پاشنه ی پام می چکد انگار از دردِ روحِ من کاسته می شود و با قطره به زمین می افتد.. ناخوداگاه آهنگ dance me to the end of love را زمزمه می کنم و حالت دستهایم را هم اضافه می کنم به حرکتِ پاها..نگاهم به نوک انگشتهای دستم  از چپ به راست و..

چتری که نشسته بر زمین من را تماشا می کند..


  link   Brightness  




پيام هاي ديگران ()

   

____________________________________________
 

 

 

 


صفحه اصلی
آرشيو
ایمیل


نویسندگان وبلاگ

Brightness

Brightness



نوشته های قبلی

بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥


لینک دوستان

A Lyt N' D' Attic



خروجی وبلاگ
  RSS 2.0