A Light in the Attic

بادی به هر جهت که من می‌وَزم

هیچ‌وفت برنامه‌ای برای زندگی‌ام نداشته‌ام. هرجا که رفتم هرکاری که کرده‌ام خودش بوده که من را بُرده. حتی در یکی از اتفاقات زندگی‌ام، کوچکتری نقشی ایفا نکرده‌ام. هیچ‌وفت راهی برای خودم باز نکرده‌ام. همیشه راهی باز شده و بعد من باید تصمیم می‌گرفتم که پا در آن بگذارم یا نه. مثل پیشنهاد فیلمنامه‌ای به یک بازیگر باید تصمیم میگرفتم این نقش را بازی کنم یا نه. من حتی برای این هم که خودم را به زندگی بسپارم هم هیچ‌وقت تصمیمی نگرفته‌ام. در این دنیای هدف داشتنُ نقشه ریختنُ جاه طلب بودن، من حتی برنامه‌ی روز تعطیل خود را هم نمی‌دانم و وقتی روز تعطیل می‌آید تصمیم می‌گیرم که چکار کنم.

شاید این نوع روش زندگی روابط‌م با آدمها را سخت‌تر کرده اما، من این هستم و نمی‌توانم بگویم خوب است یا بد است، نمی‌توانم هم بگویم که دوست‌اش ندارم. دخالتی در آن یا شکایتی هم از آن ندارم. مسیر وقتی باید عوض شود، خودش تغییر می‌کند. می‌پیچد به راست یا چپ یا هر طرفی که باید.

+ Should learn for once, the way the world is run

+ Brightness ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٤
comment نظرات غیر فعال است

فرار از چهار دیوار ِ خانه

امروز باید از خونه بیرون می‌آمدیم. امروز خونه جای موندن نبود. برعکس ِ دیروز که خونه تنها جای دلپذیر ِ روی زمین بود. دیروز قهوه درست کردم و فیلم دیدم. بعدش یادم نیست چه شد چون بعدش مهم نبود لابد.

امروز ولی از همان اول صبحی که نزدیک بود کمی جر و بحثمان شود فهمیدیم که امروز باید رفت جایی به جز روی این کاناپه نشست. لپ‌تاپ‌ها و شارژر‌ها تو کوله‌پشتی‌هامون کردیم. من آن لباسی که کاوه برایم گرفته‌ و رویش نوشته: I JUST WANT TO DRINK COFFEE, CREATE STUFF AND SLEEP را پوشیدمُ آمدیم کافه سر خیابان. چند نامه پستی داشتیم، من تا قهوه را سفارش بدم کاوه رفت پاکت گرفت. آدرس‌ پشت نامه را من نوشتم و کاوه دوباره رفت نامه‌ را پست کرد.

نزدیک کریسمسه و کافه درخت کریسمس گذاشته و همه آهنگاش یکی درمیان کریسمسی. به کاوه می‌گم امسال هم تموم شدآ و به این فکر می‌کنم که پنج سال بعد ما سال ۲۰۱۵ را با چه خاطره‌ای به یاد خواهیم آورد؟

+ امروز از صبح باران می‌بارد.

+ Brightness ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٤
comment نظرات غیر فعال است

cold water

دقیقا بعد از اینکه به‌عنوان دانش‌آموز ریاضی دوم دبیرستان، سال تحصیلی رو شروع کردم، بعد از اونهمه جنگیدن با مامان، بالاخره وا دادم و تا آخر پیش‌دانشگاهی مثل یه سنگ رفتم و اومدم. هر روزی که به مدرسه می‌رفتم تمام نفرت دنیا از درس و مدرسه را تو دلم جمع می‌کردم. از تمام آن سه سال حتی یک دوست هم ندارم و انگار که آن سه سال را از ذهن و همه جایم پاک کرده‌باشم. شوق رفتن به دانشگاه تو رشته‌ای که دلم می‌خواست هم دیگر از دست داده‌بودم. این نفرت از درس همیشه‌ی همیشه با من بود و حتی کوچکترین حسادتی به کسانی که درس می‌خواندن هم نداشتم. کاملا فردی بی‌حس نسبت به درس و هرچی که می‌شود اسم درس رویش گذاشت، بودم.

حالا هفت هشت سال از دیپلمم می‌گذرد. برای دوباره درس خواندن همه چیز تغییر کرده. تمام شرایط مهیاست. من انگلیسی شده‌ام و می‌توانم با مبلغی ناچیز برای خواندن هرچیزی که دوست دارم در یک دانشگاه در لندن شروع به درس خواندن کنم. بدون هیج مانعی یا حتی داشتن اجازه‌ از کسی.

احساسم به درس خواندن هم تغییر کرده و آتش انهمه نفرت و انتقام از تمام اون سالها در من از بین رفته‌است و جایش را به یک جای خالی خیلی خیلی بزرگ و عمیق داده‌است. جای خالی‌ای که در این مدت در اثر  ِاز دست دادن ِ چیزهایی که دوست  داشته‌بودم ایجاد شده‌است و فکر می‌کنم حتی شاید اون چیز‌هایی هم که دوست داشتم هم هیچ‌وقت دوست نداشته‌ام و حالا هم انگار هیچ‌ رشته‌ و حرفه‌ای نیست که برایم ذوق و شوق ایجاد کند.

با خودم فکر می‌کنم جسارت خیلی زیادی می‌خواهد برای زندگی کسی تصمیم گرفتن، انتخاب کردن، مانع شدن و گرفتن شوق و اشتیاق از کسی که ممکن است فقط یکبار در تمام عمرش آن را به چیزی داشته‌باشد.

این حس ِ کور شده‌ی من، کلافه‌کننده‌ترین وضعیت را برای من رقم زده‌است...

+ Brightness ; ٧:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٤
comment نظرات غیر فعال است

F

خواندن نوشته های ده سال پیش‌ام
چیزی نیست جز همان احساسی که فیلم دوران خیلی کودکی‌ات را ببینی..
ولی مهم‌اش اینجاست
حماقت‌های بی‌پایانِ من
.
.
همچنان و هنوز

+ Brightness ; ٦:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات غیر فعال است

 

چند ساله که از همه چیز گذشته. از تمام درد هام - دردهایی که اینجا نوشتم و گذاشتم و رفتم یه جای دیگه. هر ناراحتی که تو دلم میومد میشستم پشت ِ کیبورد. حتی با دو کلمه شاید ..

گذاشتن و رفتن ازینجا مثل انکار کردن تمام اون حس‌هاییه که اینجا با روح و روانم نوشتمشون.

 بعد از چند سال خوندن آرشیو وبلاگ دوران نوجوونی‌ام، دوران پر فراز و نشیبی که پرالتهاب گذشت، اونم با یک شرایط زندگی کاملا متفاوت با اون دوران از هر نظر، از محل زندگی شهر زندگی کشور زندگی بگیر تا جزئی‌رین مسائل یکی از دوست داشتنی‌ترین حس‌هاییه که داشتم.

هنوز هم میتونم لابلای این نوشته‌‌ها، اون دختر ِ حساس ِ سر به هوایی که کاملا تو دنیای پر از دغدغه‌‌های نوجوانانه‌اش غرق بود پیدا کنم. نوشته‌ها را که میخونم حتی میتونم تصور کنم وقتی داشتم این نوشته رو مینوشتم مدل نشستنم رو صندلی چه شکلی بوده؟ با خوندن بعضیاشون که کاملا اشکم درومد و همون حسی که اونجا داشتم باز درونم شکل گرفت. 

خودم رو خیلی دوست دارم. اون دختر ِ لاغر ِ حساسی که تمام سلاح‌اش نوشتن بود رو واقعا دوست دارم ..

+ Brightness ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات غیر فعال است

 

من بلد نیستم مثل همه آدمها عکس‌های گذشته ام  را نگه دارم -

 روی تاب نشسته بودمُ اولین بارم بود که روسری سر میکردم. تو میگفتی که چقدر خانوم میشوی با روسری. دوست داشتی. تولدم بود و غذای گیلکی خورده بودیم.  روی تاب ایستاده بودم چتری هایم در باد تکان میخورد و من با خنده‌هایی از سر شور و اشتیاق ایستاده تاب میخوردم. تو چلیک با گوشی موبایل ات از من عکس گرفتی. سه سال بعد برای خودم فرستادی اش. پنج سال بعد به همان عکس قسم ام دادی که بمانم - ولی نماندم

+ Brightness ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات غیر فعال است

 

زندگی؛

یعنی "این" همه سال، تو بعد از "این"  

زندگی یعنی تو کم کم ..

+ Brightness ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
comment نظرات غیر فعال است

 

همه ی همه چیز میگذره. ما بزرگ میشیم. کارایی رو می کنیم که همه ی بزرگترامون انجام میدادنُ ما همیشه نظاره گر بودیم. 

ما "بزرگتر" میشیم. دیگه از ضربه هایی که می خوریم هر شب زیر ِ پتو گریه نمی کنیم. بلد میشیم که چه جوری بغضمون رو کنترل کنیم یا مثلا خودمون رو بی تفاوت نشون بدیم.

بزرگ میشیمُ دردامون توو دلمون بزرگ تر میشن با ما؛ حفره هاشون عمیق تر میشنُ ما بی حس تر، بی رمق تر برای گلایه کردن -بی رمق تر برای به آبُ آتش زدن 

+ Brightness ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
comment نظرات غیر فعال است

 

ساندترکِ فیلم ِ‌ گودبای لنین رو تا آخر زیاد کرده بودم پنجره هم تا ته کشیده بودم پایین. شب بود، بارون بود، اتوبان ِ‌نیایش بود، سرعت بالا بود، زمین خیس بود، چراغا شفاف بود، باد ِ خُنک با قطره های بارون میخورد تو صورتم بعد داشتم به این فکر میکردم که دست کشیدن از چیزهایی که دوست داریم از بلوغ ‌ِ‌فکریمون نیست از حماقتمونه، از بُزدلیمون

+ اینجام

+ Brightness ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات غیر فعال است

 

میگه بیا، دارم خسته میشم
دلم میخواست بگم منم خستم از اومدن و نرسیدن
+ تویی ستاره ای و من یکی رسیده
 جون به لب 

+ Brightness ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات غیر فعال است

 

من خودم رو پیش ِ خودم کُشتم تا تونستم بقیه رو هم بکُشم

+ Nothin to give

+ Brightness ; ٧:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات غیر فعال است

no one is her chain

نه تعلقی به گذشتَم دارم نه هیچ حسی به آینده م. تمام شبای تابستونَم رو هم با کاپشن سَر کردم.

+ ? "would you please stop calling me "luv

+ Brightness ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات غیر فعال است

This Is The Life

 عزیزم؛
 من انقدری خودم رو به درُ دیوار این دنیا زدم کــــه 
 تا بتونم الان، اینجوری، اینجا جلوت رو صندلی بشینمُ پاهامم بندازم روی صندلی جلوییُ هفت تیرَمَم  تو دستم بچرخونم

 + But there is only hell to pay

+ Brightness ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات غیر فعال است

 

آدما توو تختخواب حرفایی باهم میزنن که هشتاد درصدِش رو راز تشکیل میده

+ Brightness ; ٦:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات غیر فعال است

 

روز ِ آفتابیش کَمه همه روزاش اَبریه

+ Brightness ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات غیر فعال است

 

ته نکشیده

+ Brightness ; ٥:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات غیر فعال است

 

تا یه جایی بودم

بودم

بودم

بازم بودم

هی بودم..

 

بعد دیگه نبودم

+ Brightness ; ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات غیر فعال است

Last Train

I'm gonna buy a gun
Gonna shoot everything, everyone

.

.
This could be the last train
Woo-woo
Woo-woo

+ Brightness ; ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات غیر فعال است

B-Day Note

همیشه آدم وقتی غمگینه که میخواد خوشحال باشه

ولی نمیتونه

+ Brightness ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات غیر فعال است

 

میخوام بدونم

این چیزی رو که پشت به من نیگه داشتیُ 

 رو به خودت،

چقدر موفق ات کرده توو گول زدن ِ‌من؟

حتی خودت

+ Brightness ; ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات غیر فعال است

← صفحه بعد